مشق عشق

بشوی اوراق اگر هم درس مایی ، که علم عشق در دفتر نباشد

رمضان با او...

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر 1392 ساعت 20:05 توسط mashghe_eshgh | ارسال نظر(27)


خدایا...

 

 
       



خداوند تبارک و تعالی می فرماید: به عزت و جلال و بزرگواری و رفعتم سوگند که
 
آرزوی هر کس را که به غیر من امید بندد به نومیدی قطع کنم .
 
او در گرفتاری ها به غیر من آرزو می بندد در صورتیکه رفع گرفتاری ها به دست من است؟ و
 
به غیر من امیدوار می شود و در فکر خود در خانه جز مرا می کوبد؟ با آنکه کلید همه درهای
 
بسته نزد من است و در خانه من برای کسی که مرا بخواند باز است .
 
کیست که در گرفتاری ها به من امید بسته و من امیدش را قطع کرده باشم؟
 
کیست که در کارهای بزرگش به من امیدوار گشته و من امیدش را از خود بریده
 
باشم؟
 
من آرزوهای بندگانم را نزد خود محفوظ داشته و آنها به حفظ و نگهداری من راضی نگشتند و
 
آسمان هایم را از کسانیکه از تسبیحم خسته نشوند (فرشتگان) پر کردم و به آنها دستور
 
دادم که درهای میان من و بندگانم را نبندند، ولی آنها به قول من اعتماد نکردند .
 
مگر بنده نمی داند که چون حادثه ای از حوادث او را بکوبد کسی جز به اذن من آنرا از او
 
برندارد . پس چرا از من روی گردانست . من با جود و بخشش خود آنچه را از من نخواسته به
 
او می دهم، و او کفران نعمت می کند، سپس آن را از او می گیرم و او برگشتنش را از من
 
نمی خواهد و از غیر من می خواهد؟ او درباره من فکر می کند که ابتدا و پیش از خواستن او
 
عطا می کنم ولی چون از من بخواهد به سائل خود جواب نمی گویم؟
 
مگر من بخیلم که بنده ام مرا بخیل می داند؟ مگر هر جود و کرمی از من
 
نیست؟ مگر عفو و رحمت دست من نیست؟ مگر من محل آرزوها نیستم؟
 
اگر همه اهل آسمانها و زمینم به من امید بندند و به هر یک از آنها به اندازه امیدواری دهم ،
 
به قدر مورچه ای از ملکم کاسته نشود . چگونه کاسته شود از ملکی که سرپرست آن
 
هستم؟ پس بدا به حال آنها که از رحمتم نومیدند و بدا به حال آنها که نافرمانیم کنند و از من
 
پروا نکنند .
 
لو علم المدبرون کیف اشتیاقی بهم لما توا شوقا
"
" اگر آنان که از درگاه من رو برتافتند ، می دانستند که چقدر مشتاق آنان هستم ، هر آینه
 
از شوق جان می سپردند . 
 
 
یَابنَ آدَمَ ، خَلَقتُ الأَشیاءَ لِأَجلِک وخَلَقتُکَ لِأَجلی
. 
در حدیث قدسى آمده‏ است
:
«اى آدمیزاد! همه چیز را براى تو آفریدم و تو را براى خودم آفریدم» .
 
 


 

+ نوشته شده در یکشنبه 16 تیر 1392 ساعت 20:29 توسط mashghe_eshgh | ارسال نظر(12)


دلتنگی

 


پخت و پز و این جور چیزام این کارا از من بعیده عمه ام یه تنه داره جور همه مون رو میکشه

یه چن روی رفتم خونمون یعنی خونه مامان اینا . امیر میگه دیگه به اونجا نباید بگی خونمون ...

زن داداشام غافل گیرم کردن و برامون جشن ماهگرد ازدواج گرفتن جای همه گی خالی

الان هم میخوام شروع کنم به بافتنی کردن . یه مدل ژاکت خوشکل از اینترنت گرفتم میخوام

برای قلبم ، نفسم ، احسان کوچولوی عزیزم ببافم . وقتی ازش دورم دلم خیلی براش

تنگ میشه دیشب به امیر گفتم عاشق احسان کوچولو هستم ولی دلم میخواد خدا

یه پسر به خودم بده اسمش رو بذارم احسان اون وقت به تلافی همه ی روزایی که

داداش احسانم رو صدا نزدم من صداش کنم احسان عزیزم اونم بگه بعله .

هر چند هیچ کس نمیتونه جای خال کس دیگه ای رو پر کنه ولی خب ...

خدایا من هیچ وقت ناشکری نکردم ولی حالا که داداش احسانم رفت بیاو

این احسان کوچولوی ما و همه ی احسان نامها رو تو هر جای دنیا حفظ کن و

خوشحال و خوشبختشون کن اصلا بیا یه کاری کن

داغ برادر رو تو قلب هیچ خواهری نذار .... باشه ؟؟؟

 
دلم برایت

پر میزند

دلم برایت پر پر میزند

با انگشت اشاره ای کن

درخت پر

کبوتر پر

باران پر

دل من پر پر

 
 


 

+ نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر 1392 ساعت 09:13 توسط mashghe_eshgh | ارسال نظر(13)


چشم به راه

 

         

+ نوشته شده در پنج‌شنبه 06 تیر 1392 ساعت 12:47 توسط mashghe_eshgh | ارسال نظر(3)


شوک

 

سلام ، سلام ، سلام
 
بلاخره تونستم بیام . چه هفته ای بود این هفته ای که رفت
 
قرار بود اخر هفته ی گذشته برم خونه مامانم اینا تا روز تولد امام زمان (ع)
 
که مامانم  هر سال سفر داره بمونم و بعد با عمه و بقبه برگردم .
 
حسابی خوشحال بودم دلم برا خونمون تنگ شده بود
 
همه ی وسایلا رو آماده کرده بودم و منتظر امیر بودم که زنگ زد گفت دیر
 
میاد .یه سورپرایز هم داره وقتی اومد سورپرایزش واقعا سورپرایز بود .
 
مهوش هم باهاش بود ( خواهر امیر دختر برزگ عمه کسی که همه ازش
 
حساب میبرنبعضی وقتا احساس میکنم حتی عمه هم رو حرفش حرف نمیزنه
 
شوهرش مهندس نفته خونشون خوزستانه سالی دو سه بار بیشتر نمیاد .
 
اینم باید دقیقا موقعی باشه که من میخواستم برم خونه مامانم اینا .
 
هیچی دیگه رفتن کنسل شد .
به خاطر حضور مهوش باید خودمو کمی جمع و جور تر میکردم .
 
صبا زود بیدار می شدم ، تو کارا کمک میدادم اینتر نت که به کل گذاشتم
 
کنار ،  مثل یه خانوم رفتار می کردم . قسمت بد ماجراش این بود که
 
چون مهوش اومده بود عمه زنگ زد مجتبی اینام اومدن
 
بچه های مهوش و مجتبی خونه رو رو سرشون گرفته بودن
 
البته الما اینام اومدن و من به خاطر دیدن احسان کوچو لو یه دنیا خوشحال شدم .
 
(این تنها اتفاق خوب این روزا بود )
 
حسابی کلافه شده بودم بچه ها مدام از پله ها بالا پایین میکردن
 
میومدن تو اتاقای طبقه بالا میدویدن ...
 
امیر هم شبا تا دیر وقت با مهوش و بقیه مینشست و تعریف میکرد و
 
من هر شب خواب بودم که میومد
 
یه شب ساعت 3 صبح از خواب بیدار شدم دیدم امیر هنوز نیومده بالا
 
از پنجره بیرون نگاه کردم دیدیم با مهوش تو حیاطن و هنوز دارن حرف میزنن
 
دلم میخواست اون لحظه شنل نامریی کننده ی هری پاتر رو داشتم میرفتم کنارشون ببینم چی میگن ...
 
دو روز گذشته بود که دیگه تحملم تموم شد میخواستم شبش به امیر بگم
 
منو ببره خونه مامانم بعد رفتن خواهرش بیاد دنبالم
 
ظهر موقع شستن ظرفا تو آشپزخونه عمه بهم گفت :
 
« میدونم این روزا خسته و کلافه شدی ولی ممنون که داری تحمل میکنی ..»
 
 هیچی دیگه دهنمو بست و منم دیگه هیچی نگفتم تو این مدت حسابی حرص خوردم
 
 دیشب بلاخره همه رفتن سر خونه زندگیشون منم امروز تا ساعت 11 صبح خوابیدم
 
 

  

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 05 تیر 1392 ساعت 20:11 توسط mashghe_eshgh | ارسال نظر(5)


وطنم

 

     

 


بعدا نوشت : قبل از هر چیز صعود تیم ملی رو تبریک میگم . دیروز بعد برد بچه هامون 

فورا اومدم و این کار رو گذاشتم وب  . اگه خوب نشده چون با عجله بود .آخه قرار بود

با امیر بریم بیرون و تو جشن و شادی با بقیه ی مردم همراه بشیم 

ولی عمه تو آخرین لحظه ضد حال زد و گفت : نه ... نمیشه ... خیابونا شلوغه

امیر هم خوب میدونم این جور مواقع چه جوری رانندگی میکنه و ....

خلاصه اونقدر گفت و گفت که حال هر دومون رو گرفت ما هم نشستیم سر جامون

(انگار با دو تا بچه طرفه امر و نهی میکنه ) بعد وقتی دید ما ناراحت شدیم اومد بالا و

گفت : من از سر نگرانی گفتم ... حالام پاشید برید فقط مواظب خودتون و دور و برتون باشید

مام قهر کردیم هر چی عمه اصرار کرد نرفتیم . به امیر گفتم اگه الان خونمون جدا بود میرفتیم و

میومدیم بدون اینکه کسی بفهمه و ... هیچی دیگه امیر هم یه کمی طرف مامانش در اومد و

خواست تبرئه اش کنه و منم دلخور شدم و قهر کردیم و منم شام نخوردم و هنوز هم قهریم

امروز صبح هم بعد رفتن امیر عمه چند بار صدام زد برم برا صبونه (میخواست از دلم دراره )

ولی من جواب ندادم یعنی خوابم . اینم از خوشحالی ما

+ نوشته شده در سه‌شنبه 28 خرداد 1392 ساعت 19:05 توسط mashghe_eshgh | ارسال نظر(0)


خیانت ...

 

این پست مخاطب خاص داره ... البته بقیه هم میتونن بخون و آویزه ی گوش کنن تا مثل این بنده خدا تو چاله نیافتن که از قدیم گفتن اگر از زندگی دیگران عبرت نگیرید از زندگیتان عبرت میگیرند ....


(با شما هستم!)

 

وقتی همه فکرت دوستی با گلچین است چه طور میخواهی از رشد
 
نرگس ها رز ها مریم ها لذت ببری

دیگر به چه حقی از نامردمی ها شکایت میکنی وقتی خودت تیشه به

ریشه خود و اطرافیانت میزنی؟

وقتی خودت افتاب پرست باشی همه را رنگ به رنگ میبین

یک رنگی برای تویی که خودت را میان رنگ ها گم کرده ای مفهومی ندارد

تو نه باید نیمه پر را ببینی نه نیمه خالی را! دستی را ببین که لیوان را نگه داشته

از همان ابتدا هم با آینه میانه خوبی نداشتی. اصلا تا به حال خودت
را دید زده ای؟ یا نه! کسی که خودش را دید نمیزند! هان؟

غافل شدی! آن قدر خودت را سرگرم کرده ای که ریزش پایه های

زندگیت نه تنها تو را به خود نمی آمورد بلکه امری عادی شده
 
وقتی هم همه چیز فرو ریخت تو حتی به مقصر دانستن خودت حتی

ذره ای فکر نمیکنی و همه چیز به حساب این است که

جامعه خراب شده. آدم ها آدم نیستند

 وقتی میگویم دیگر با بغل بغل گل هم بهار نمیشود این نیست که بهاری
در کار نباشد! تو! زندگی را برای خودت و همه زمستان کرده ای

زمستانی که حالا حالاها برای خودش جا خوش کرده

عشق مفهومی ندارد چرا که منتظری معشوقت عشق را باور کند و

عاشقی را در حقت تمام کند. و انگار خود مظهر بی بدیل عشقی
 
انگار نه انگار که این تویی که عشقی در سینه داری ولی هم آغوش کسی دیگر

همین است که میگویم قلب ها دیگر قلب نیست
 
اگر بود که یا تو کنار عشقی بودی که در سینه میپرورانی
 
و زبانت و جسمت هم راستا با قلبت بود  یا اگر مقدور نبود زندگی کسی را

با بیتفاوتی ها و خودخواهی هایت خراب نمیکردی

 برای که نقش بازی میکنی؟
حالم از این زندگی چند رنگ از تویی که میان این رنگ ها گم شده ای

از تویی که دلسوزیت دامان همه را میگیرد جز معشوق بیچاره ای که

خود را معشوق تو و تو را قهرمان رویاهایش میپندارد به هم میخورد

یادت میرود که این دیگر فقط زندگی تو نیست که داری به کام خودت زهر میکنی

تلخی این زهر را معشوقت زمانی میفهمد که تنها نفسی بیش
از این زندگی به اصطلاح مشترک نمانده

یادت می آید؟ .....تو مسئولی..... متعهد.....انسان

 

((چه کسی گفته گرانی شده است؟

دوره ی ارزانیست.
دل ربودن ارزان دل شکستن ارزان.دوستی ها ارزان دشمنیها ارزان چه شرافت ارزان.
تن عریان ارزان.آبرو قیمت یک تکه نان و دروغ از همه چیز ارزانتر
قیمت عشق چه قدر کم شده است!کمتر از آب روان!
 

و چه تخفیف بزرگی خورده است قیمت هر انسان...)) شاعر ناشناس


 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد 1392 ساعت 13:13 توسط mashghe_eshgh | ارسال نظر(8)


خنده ی تو

    

       

 

 

+ نوشته شده در پنج‌شنبه 23 خرداد 1392 ساعت 18:03 توسط mashghe_eshgh | ارسال نظر(5)


post

  سلام . دیشب عروسی بودیم جای همه گی خالی

این اولین عروسی بعد از عروسی خودمون بود که میرفتیم خیلی خوش گذشت

ایشالا قسمت همه ی دختر پسرا

منم رفتم آرایشگاه و حسابی خوشکل کردم و امیر تا رسیدیم باغ بیشتر نگاهش به من بود تا به خیابون

حسابی رفتم تو حس و حال شب عروسی خودمون دوباره برگشتم به اون شب

فکر میکردم فقط خودم اینجوری شدم موقع برگشتم دم باغ که امیر رو دیدم اونم همین جوری بود

برا برگشتن با وجود اعتراض من پشت سر ماشین عروس همه ی خیابونا رو چرخید

اونم بایه رانندگی وحشتناک صدای سیستمش هم تا آخر

یه دست منم تو دستش ..... امیر حسابی برگشته بود به همون شب عروسیمون ...

هیچی دیگه  دیشب تا نزدیکیای صبح بیدار بودیم و برا همدیگه خالی بستیم

و هندونه زیر بغل هم گذاشتیم

الان تازه بیدار شدم امیر رفته منم هنوز پایین نرفتم ....

از خدا میخوام همه تون رو به این شبای خالی بستن و هنودونه زیر بغل طرف زدن برسونه

آمین


         


+ نوشته شده در چهارشنبه 22 خرداد 1392 ساعت 09:25 توسط mashghe_eshgh | ارسال نظر(4)


چشمهایت ...

 

       

+ نوشته شده در سه‌شنبه 21 خرداد 1392 ساعت 09:08 توسط mashghe_eshgh | ارسال نظر(6)